
بارِ دل بست مسافر که به دریا بزند
چادرِ خانه به دوشیش به هر جا بزند
نه شتابیش به هر گام ، که ره دور ندید
نه فریبیش به دنبال که درجا بزند
چه حلالیش به کف، تا به حرامی برود؟
چه رهاییش زمستی ست که برپا بزند؟
تازه می خواست که در جلوه ی مینای سحر
طرح لبخندِ خدا بر دلِ مینا بزند،
شورِ شیدایی خود با همگان شرح دهد
کنجِ گیسوی چمن، لاله ی زیبا بزند،
که زمین خشک لب از مهر و زمان را گم دید
ابر شد آهِ دلش، آه! خدایا، بزند!
1.
گوششو گرفتم و گفتم:
"پول توی جیبِ بچه ت نذاری،
دست توی جیبت می کنه!"
-وا! بنده ی خدا! ،
حالا مگه چی برده؟!
--دلِ سایه رو!
-سایه کیه؟!
--ای بابا...
سایه ی بیدِ مجنون رو میگم!
-هی ی ی ی، عزیزِ دل!
خوش به حالت،
سرِ سبزی داری!
نکنه دلخوشیتو بگیرن،
از سایه یِ تنهایِ کوچه سارِ سکوت!
2.
هرگزش،آنگونه شاد، ندیده بودم!
وقتی، میهمانِ مهربان
کوزه ی گلینی را
که با پوستِ تخم مرغ و صدف
آراسته بود،
در آغوش گرفت و گفت:
"عمو!
اینو ازت می دزدم!"
و من
غرقِ شرمساری
که پیش ازین
-پدرم را!،-
هرگز ندیده بودم!
3.
به شکرانه دعا کردم
که گرچه برادر، بیگانه شده ست،
برادرانم هست!،
که به بند می کشند
و بودنم را
معنا می بخشند!
4.
حالا درست است
که بلاتکلیفی، تکلیفِ هرشبِ ماست!
گاهی بیا و بنشین!
تا گپی بزنیم و یادی کنیم
ازان روزگاران
که چون "آن" گذشت...
اینقدر سرگرانی نکن!
بیا!
بیا نفسی تازه کنیم
در هوایِ دیدار...
آدمی،
به دمی زنده ست!
آه!
بیا!
5.
روشناییِ شاعرانه ای در سر،
مهربانیِ کودکانه ای در دل
به انسانی اتت می خوانم!:
جایی که تو،
به اوجِ احساسِ پرنده بودن می رسی،
روا نیست- بنده نیز-
انسان بودن را،
احساس کنم؟!
بی تو ای درّ گران، بارِ گرانم خوشتر
ناله ها، در صدفِ خلوت جانم خوشتر
آسمان راست غمِ خانه بدوشی در دل
من، زمین بر سر و صد زخمِ زبانم خوشتر
بی تو خندید اگر زخم، عیان است، عیان،
با توام گفتن ازین دردِ عیانم خوشتر
خام دل، دل به تماشای نگاهت دادن،
سوختن از نفسِ سوختگانم خوشتر
به دلم! وعده ی گفتارِ تو گر دست دهد
به تو گفتن زِ همه بی همگانم خوشتر
یک شب این آهِ مرا همنفسی خواهی کرد،
تا نماز سحری، با تو اذانم خوشتر؟
خسته ام !خسته زِ مدهوشی سنگینِ سکوت
ای نهایت، به تو و از تو فغانم خوشتر
من از تبار سکوتم!
سه گانه را گذارده ام
تا به هرچه سیاهی بزنم،
پلنگ واره آهم را...
زیرِ آوارِ تدبیر
چنین به بندِ "من"،
در پوستین زنده، مرده ام!
دلم لک زده، برای تکرارِ یک سلام،
در این درّه ی عمیق!
بگو!
بگو که برآید ماه
که هنوز در ژرفایم
آوای گرگ می پیچد
-این گله وار، آهوانِ نگاهم را-
به وسعتِ آسمان
پنجره را-گشوده-
نگاهبانی می کنم،
آن لحظه ی شگرفِ طلایی را
-که یکباره- پلک گشودی!
رفتگانت شاد!
مادرم می گفت:
"تو در سکوت
زاده شدی،
دوگانه را، به جای آور!
نه مگر بامگاه نزدیک است؟!"*
***************
سه گانه:نماز مغرب
دوگانه:نماز صبح
*الیس الصّبح بقریب
دیگر به گوشِ باد کلامم نمی رسد
- حتّی -ستاره نیز به دامم نمی رسد
ای دره ی سکوت،چنان در تو گم شدم
دژخیمِ مرگ نیز به گامم نمی رسد
زان ضجّه ای که صبح کشیدم به پاسِ درد
یک ذرّه هم نماند و به شامم نمی رسد
هر بازمانده نیز پس از رفتنم ، یقین!
هرگز به نقد کردنِ وامم نمی رسد
چون ناگشوده نامه به دهلیز می روم
تا گوشه ی لبانِ تو نامم نمی رسد؟
بر جادّه ای که تاولِ خورشید میدمد،
از صد سراب ،قطره به کامم نمی رسد
تفتیده ام چنان،که تهی گشته ام زِخویش!
دیگرکسی به مالِ حرامم نمی رسد!
با دل انگیز ترین واژه ی جاری -در یاد-
بر کنارِ گذرِ یاس و سحر
پشتِ خوابِ گلِ سرخ
رویِ پلکِ ترِ گلبرگِ بنفشه- در باد-
زیرِ خاکسترِ گرمی-از عشق،
من،
تو را می خوانم!
پیشتر
-تنگِ غروب-
پشتِ پرچینِ نگاهِ تو، اذان می گفتم.
پیشترها
-با باد
بر شکوفه
در سنگ،
زیرِ بارانِ بلوغ-
از نگاهِ نگران می گفتم،
با تو از بی همگان می گفتم!،
تو،
که آغوشی
این پیکره ی سردِ مرا
تو که تنپوشی
این قافله ی دردِ مرا،
به همان دیده و نادیده
به ذاتت سوگند!،
خسته ام از همگان
مانده، از بارِ گران
فارغ از کشمکشِ سرخ و سیاهم بپذیر
بیگناهم
بی گناهم بپذیر!
1.سلام!
چگونه ای؟
سرت سبز
بهارت سبز
نگارت سبز
چشمان بی غبارت سبز!
دیگر
از شاخه های زرد و شعله های سرخ،
نمی گویم!
از شب های سپید و روزان سیاه
چهره های کبود و دستان بی گناه،
و از غبار بامدادی
که آوار می شود
از آبیِ آسمانم!
چه بگویم؟
خرابِ با تو گفتنم، اما...
تو بگو
دیگر چه مانده بگویم؟!
2.در آرامشی نوخاسته
هجوم حیات را
در پرّه های بینی خویش
احساس می کنم،
و تا پنهان ترینِ احساس
فرو می ریزم.
چه دریاها، چه دریاها
که در یک صدف بود،
نبود؟!
3.موج در موج
می برد مرا،
ساحل ساحل
باز می کشاند.
صدای سکوت را سکوت می شنود.
موج در موج
ساحل به ساحل
تورا
تکرار می کند.
آن چاره سازِِ آتشِ آهم ،دروغ بود
بزمِ بلوغِ بادِ بلا هم ،دروغ بود
پیوندِ پاکِ پونه و پروانه هم گسست
تکرارِ تیک و تاک تباهم، دروغ بود
ثاقب نماند و، ماه و ثریا سقوط کرد
جمشید و جام و جلوه ی جاهم، دروغ بود
چون و چرا چو چشم و چراغِ نگاه نیست،
حسِّ حضورِِ حق به حرا هم ، دروغ بود
خواب و خیالِ خانه ی خوش نقشِ خانقاه
داغ و دریغ و بانگِ درآ هم، دروغ بود
ذاتِ ذکای ذرّه ی هستی چو بمب گشت
رود و سرود و راحتِ راهم، دروغ بود
زردابِ زخمِ زشتِ زمان، بر زمینِ پیر،
ژولیده مویِ ژاله سٌرا هم ، دروغ بود
سنگِ سیاه و سایه ی سدر و سلامِ سبز،
شور و شعف، زِ دیدنِ شاهم، دروغ بود
صوتِ صلا ز مسجدِ توحید می رسد
ضمنِ دعا، غمِ ضعفا هم، دروغ بود
طبل است یا طنینِ طبر این صدایِ دور؟
ظن می برم، شبِ ظلما هم، دروغ بود
عمقِ نگاهِ عاشقِِ عریان ، به باد رفت
غورِِ غریبِ شیخِ دغا هم، دروغ بود
فصلِ فروشِ فخر و فریب است این زمان
قانون قلبِ کهنه قبا هم، دروغ بود
کز کرده،کبک وار،فروکرده سر به خویش
گلواژه بر گلوله ، نگاهم دروغ بود
لازم نبود لرزشِ لب های بی قرار
مشتی مجادله، مه و ماهم دروغ بود
نازِ نگاه،سوزِ نمازِ درازِ من
وصل و صفا و رسمِ وفا هم، دروغ بود
هر هست و نیست،هجمه ی طوفانِ درد شد
یاریِّ آن یگانه خداهم، دروغ بود؟
1.در بسترِ سردِ زانوانِ تنهایی، پیله می بندم
از هراسِ آنکه عزیزانم را وا نگیرد، تبِ هشیاریِ من!
که سخت
می پیچم در خویش،
چونان بارداری
که توانِ زادنش نیست!
___________________
2.در هم شکننده تر از مرگ است،
تورا، چراغی افروختن
و سراسر، سوختن...
چونان بغضِ کبودِ یک واژه
در گلو گاهِ آتشفشانم!
___________________
3.در تو چاره ای،
با من، گزیری!
دریا دریا، واژه های مهربانی را
به سویِ تو روانه کرده ام،
هم مگر، آب شوی
در معصومیّت نگاهم!
ناگزیرم مکن
به یخواژه ای
"درخت"
آی گنجشکانِ خیس
دکّانم گشوده است!
یک بغل تنهایی دارم
و قلبی گرم
با شش گوشه ی دنج
که از سکوت، پر است:
خدای را،
در نفسم پنهان کرده ام
_____________________
"شبنم"
در عبور از همهمه ی بودن و نبودن
با سکوتی به ژرفای اقیانوس بی کرانِ درد
از سفرِ هر شبه ، بر می گردم
و واژه های بی صدایم
بی تابِ نیلوفرانت!...
این چه حکایتی ست
که تا به تو می رسم
-در آستانه ی نگاه و طلوع-
فرو می ریزم
پیش از آن که در آغوش گیرمت
_____________________________
"راز"
با یک دنیا راز
به زمین پای نهادم.
شکفتن و بارور شدنم، رازی دیگر
و من
در رازها سرگردان
از رازی، به رازی
تار و پودم رازآلود!...
آخ، خدا!
پس این همه درد
از کجا آمده بود
تا تمامِ رازهایت را، در بند کشد
خدا کند که ببارد
برای زخمِ دلِ ما،
دو دیده، ابرِ بهاری.
خدا کند که دوباره
هوای پاکِ سخاوت ،
به پنجره، برساند
نوایِ صافِ قناری.
خدا کند که ببارم
خدا کند که بباری،
زدیده، شوق
زدل، خون
گره به مشت نشسته
رهیده از غمِ خواری.
خدا کند که ستاره
ز کنجِ چشمِ تو تابد،
گل و بهارِ دلِ من
دلِ جوانِ تو باشد
چکادِ عشق
بلندایِ آشیانِ تو باشد.
بر این زمینِ گشاده دهان،
ز سوزِ تمنّا...
خدا کند که ببارد
خدا کند که ببارم
روزگاری شد، به جای آه، دم باید کشید
بس سرابِ تلخ، کز دستِ ستم، باید چشید
خاطرِ پرواز را، از خاطره، باید زدود
لقمه نانی را، چو اینسان بیش، کم باید خرید
راست باید بود!، اما، نشکند تا پشتِ تو
گفتنی این است: در هر پیچ و خم، باید خمید!
مرد می خواهد!، زمان، صورتگرِ دریادلی!،
روزگاری را، که با خونِ قلم، باید کشید!
************************************
گفتم: اندوهِ من و چشمانِ تو؟، خندید! گفت:
انعکاسِ درد را، در خنده هم، باید شنید
وارثِ آسمانی شده ام
که شال و کلاهم- بر رخت آویز-
هیچ گاه
بی تابِ رفتنم نمی شوند
و من، همچنان نگاهم را
از اتاقِ کوچکِ تنهایی
تا کمانکشِ طلوع گسترده ام
تا لختی از آسمان
-از چشمانِ زمینی ام-
نیفتد،
"آسمان" باشد!
و تو آسوده می آیی،
پنجره را می بندی،
پرده را می کشی
و برایم قصه های هزارویکشب می خوانی!
آی....
تو که از نگاهم
به خدا نزدیکتری،
رویاهایت را بردار و برو!
و اگر خیالِ خوابِ مرا داری،
آسمانی بیار
-که بر آن-
جیغِ پرستوها را کشیده باشند
و نگاهِ خونبارِ مرا
گفت و گوی سنگینِ سایه ها
با ارواحِ ساکتِ کوچه
از بغضِ پنجره ای رو به آسمان
می شکند،
واژه های درد
با تلنگرِ یک فریاد
از داغِ شکفته ی مرد
می گریزد،
زنجیره ی زنگار گرفته ی تردید
از نگاه ها
فرو می ریزد،
و شرمساری
از واژه ها برمی خیزد،
اگر در آن روز
تو نیز باشی
رفتم درِ دكّانِ بقّالي
ديدم، كه در مستيّ و خوشحالي
مي خواند ومي رقصيدو و كل مي زد
از روزگاران خوش اقبالي
پر بودم از نور و نوا، ديشب
شاعر! بيا! جايِ تو هم خالي
يك ميليون شد قيمتِ سكه
دارم به قدرِ ريگ، غربالي
ديشب كه حالم را نپرسيدي
تا گويمت: بس عالي ام، عالي!
گويي تنم مي خارد از شادي
يا خوش فتاده در تنم، گالي
از خنده توپِ توپِ توپم من
جانِ عدو ، از ناله، چون نالي
بس نازنينِ چين و چين دامن
تا در گذرگاهش، كنم حالي،
در آب و گل، دل را، لگد كرده
تا گل كند، در چشمِ من، شالي!
همسنگ و خندان گشته مرد و زن
از پاسبان، تا پيشه ور، والي
شادي، چنين نزديك و ، غم، بس دور
چون سايه ي دنباله ي هالي
از فرطِ خوردن زردي آوردم
زانرو كنم، با غنچه، رومالي
رو! شادِماني كن، كه مي بيني
همچون حباب، اين سيرِ پوشالي
من عازمِ سيدني و ملبورنم
تو همچنان در بندِ توچالي
دارم هواي قبله ي سكه
كافزايشش را نيست انزالي
يك فالِ گردو قيمتش چند است؟
بر چهره منشان،مهرِ بد فالي
صد سالِ تو پيوسته در نعمت
امسال را ، گو سالِ سگ سالي
برگشتم و رو در قفا ، ديدم
در خانه ام، چون طبلِ تو خالي
يك حرفِ نصفه نيمه، يك انسان
بر دفترش خم گشته چون "دالي"
يك نقطه چين تا آخرِ صفحه
يك لكه خون، رويِ گلِ قالي
میدانگاه
دلگیر است،
فواره های سرخ
شرمساری آب را
عریان می کنند.
خانه ها
با سایه های کج و معوج
مرثیه خوانِ روزِ گذشته اند.
بوی گندِ موش ها و کلاغ ها
در بینیِ شهر
پیچیده ست،
و یالِ بلندِ بادِ بشارت
اینک
بر آرشه ی کمانچه ی محزونی ست.
تلخم، تلخ!
ترانه ام نمی آید، برادر!
می نشینم،
سیگاری چاق می کنم
و خاکِ دلم را
می تکانم
1
هنگامه ای ست!
از سکوت
بوی ندامت می آید
و از تناوب تکرار تیک و تاک ساعت دیواری
خسته است.
کجاست دست های مهربانت
که راه،
مسافر؟نه!
همراه می خواهد.
آیا در این سکوت
تکرار می شوم؟
2
بی هنگام
در آستانه نشسته ام
و کوهسار دوردست
دهان گشوده
مرا می نوشد.
صدای خشک کلاغ ها
هشدارهای مکرر آسمان را
بر پرده ای سیاه
می کشد
و زنجیره ی واژگان شبانه
ته مانده های مرا
می لیسد
3
در افقی نوخاسته
بر بلندترین شاخه، می تابم
کلاغِ افسوس
بر تارکش نشسته
سرد و خیره
مرا می نگرد،
انگار، سال هاست مرده ام
و در تردد نگاه و سکوت
میان دو ناتمام
آوار می شوم
انگار برایم رویایی مجهولی!
بس
که در برهوت عشق، حیرانم
بس، که حیرانم!
نشسته ام روبروی هیچ
با شرمی آویخته بر نگاهم
و دستی که شقیقه ها را می فشرد
از دردی عظیم
که پایانش نیست!
چرا برگزیده شدم؟
درد را برگزیدم؟
سکوت کردم؟
چرا؟
مگرنه مرا سیب بود و تو بودی؟
کنار کودکم نشسته ام
و هزار سوال بی جوابش را
از خود می پرسم
کجای قصه ایم؟!
مگر آزادی را بها، همین بود
که نگاهم تا دوردست
عشق را پرواز دهد
مهربانی را بخواند
و درد را برچیند؟!
دغدغه ها
دلهره ها
تلخواژه های اسارت
و هیاهو
برای هیچ؟!
این کیست؟
این، که جوانه ها را تلخ می خواهد
و سبزینه ی نگاه را زهرالود؟
خوب نگاه کن!
درونت!
درونت را بنگر!
و مهربانی را
سلام کن!
آه، آه، ای عشق
نیست جز تو سرپناه، ای عشق
ای همای و ، ای همایون رستگاه، ای عشق
گاهگاهی یک نگاه، ای عشق
گاه گاه، ای عشق
آه، گو! تا کی؟
آه، با من رو به رو، تا کی؟
با سیه کارانِ عالم، گفت، گو! تا کی؟
چشم ها در جست و جو، تا کی؟
چاه؟ گو! تا کی؟
چشم ها گریان
قلب ها ،در سینه ها، بریان
خشمِ سرکش کرده اینک دردها عریان
نیستی تو در پیِ درمان
آه، ای انسان
وای! نانت خون
واژه ها در جسم، جانت خون
در دلِ این دشت، جانِ خان و مانت خون
آی آرش جان، کمانت خون
آه، خوانت خون
آی، آزادی!
از دل و از پای نفتادی
بر فرازِ دشت ها، پیچیده فریادی!
در وجودم عشق را، زادی!
آی ، آزادی
آه، آه، ای عشق
ای سرودِ بامگاه، ای عشق
ای همای و ای همایون رستگاه، ای عشق
با توام تا قتلگاه، ای عشق
آه، آه، ای عشق